خرید بک لینک

سفر به سلامت

باران نازم، می‌دونم که دنیا برات خیلی کوچک بود. اینو می‌دونم که متعلق به دنیا نبودی و باید به آغوش امن خدا برمیگشتی.

و در زمان حاضر با قرار گرفتن در خاک، برای همیشه زمین را ترک کردی. سفر به سلامت عزیزِ خوش قلب و مهربانم. به آغوش امن خدای بزرگ میسپارمت و بدون که هیچوقت عمق نگاهت رو فراموش نخواهم کرد. سلام منو به مامان و بابام برسون و لطفاً برای آرامش پدر و مادرت دعا کن.

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 15:10

سفرت بخیر سفرت بخیر اسفند!کوله بارت را بستی؟چیزی را فراموش نکرده باشی!مثلا خاطره‌ای، دردی، غمی! حواست باشد همه را برداری، دِر چمدانت را محکم ببندی!فروردین دارد می‌آید! می‌دانی که چمدانش سبک است پراز شکوفه! وقتی رسید می‌خواهم وصلشان کنم روی درخت‌های حیاط! می‌خواهم بهار را دل‌انگیز کنم..به بهار بفهمانم سه ماه فصلش باید دوست داشتن باشد، پراز روزهای خوب، اسفند جان بودنت کافی است،وقتت تمام شده! بو کن!بوی سمنو می‌آید!بوی سنجد! بوی پول‌های تا نخورده‌ی لای قرآن! یک قدم‌ مانده‌ تا‌ بهار... انتهای کوچه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 15:10

مواظب هم دیگه باشیم

از یه جایی بــه بعد...............دیگه بزرگ نمیشیم؛

پیر میشیم
از یه جایی بــه بعد.............. دیگه خسته نمیشیم؛
می بُرّیم
دوستانمونو، زندگیمونو و کلأ حضور خوشرنگ مون رو تو صفحه ی دفتر وجود بدونیم...
*محبت تجارت پایاپای نیست*.
چرتکه نيندازیم که من چه كردم و تو درمقابل چه کردی!
*بیشمار محبت کنیم*.
حتی اگر به هر دلیلی کفه ترازوی دیگران سبک تر بود.

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 15:10

نامه ای به خودم ۱۱

خیلی خوب می‌دونم که حالت خوب نیست. می‌دونم که قلبت شکسته و تک تک سلولهای وجودت درد دارن. می‌دونم که تمام تلاشتو کردی تا خودت رو آروم نشون بدی، اما از درون بهم ریخته هستی. حق داری که حال درونت الان اینجوری باشه و اجازه بده زمان بگذره و کم کم آروم بشی. بعدش دوباره از نو شروع کار کن و خودت رو بساز.

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 15:10

خدایا در زمان حاضر که روز عرفه است

شاد کن دلی را که دلتنگ است.

بی نیاز کن کسی را که به درگاهت نیازمند است.

امیدوار کن کسی را که به آستانت آمده،

بگیر دستانی را اکنون به سویت بلند است.

مستجاب کن دعای کسی را که با اشکهایش تو را صدا می زند.

حامی کسی باش که تنها شده و جز تو کسی را ندارد.

دستگیر دستی باش که درمانده شده و رو به آسمانت دراز است.

خدای من، شادی و سلامتی را مهمان دائمی دل های عزیزان و دوستانم گردان.

آمین یا رب العالمین

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 15:10

خدایا شکرت برای آغاز ماهی تازه و هفته‌ای پر از عشق و سلامتی و فراوانی.شکرت که این ماه و هفته برایم سرشار از برکت و نعمت است.شکرت، در این ابتدا دوباره، قلبم پر از امید و نور توست شکرت که این هفته اتفاق‌های قشنگ یکی پس از دیگری به سویم می‌آیند.شکرت، آغاز این ماه سرآغاز فرصت‌های تازه و زیبا برای من است.شکرت که در این هفته، حمایت و هدایت تو همیشه همراهم است. شکرت، این ماه و هفته پر از فرصت‌های طلایی برای رشد من است. شکرت که این هفته و ماه، دریچه‌های روزی بی‌اتمام به رویم باز می‌شود.شکرت که این هفته ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 15:10

امتحان

خدایا من هیچ وقت بنده خوبی برات نبودم، اما تو همیشه خوبی رو در حقم تمام کردی. میشه ازت بخوام که مثل همیشه، توی این اتفاقات هم حواست بهمون باشه. خدایا امتحان سخته و خودت میدونی من همیشه توی امتحاناتت رد شدم. تو رو به خداییت قسم میدم که منو بغلم کنی و بازم رهام نکنی. خدایا خودت مسیر و راه رو برامون هموار و آسون کن. خدایا خیلی سخته که این بار هم رد شدم.

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 15:10

حضرتِ مادر ..سه سال از رفتن بی باز گشتت گذشت و من هنوز با تمام وجود صدایت میکنم در آرزوی شنیدن صدایِ زیبا و دلنشینت که بگویی جانِ مادر، تا این موسیقی دلنواز جانم را طراوت بخشد. اما....زندگی بدون تو، اسارت در برزخ رویاهای تاریک و سردِ بدونِ مادر است. + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 9:32 AM توسط بنده خدا  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: سه شنبه 30 مرداد 1403 ساعت: 13:39

ای که مرا خوانده ای، راه نشانم بده.

خدایا مسیرم رو گم کردم. وجودم و درونم پر از آشوبه.

خودت دستمو بگیر و راهمو دوباره بهم نشون بده. خدایا کمکم کن.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر ۱۴۰۳ ساعت 1:22 AM توسط بنده خدا  | 

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: يکشنبه 10 تير 1403 ساعت: 16:58

چرا دستمو رها کردی؟ چرا منو از آغوش امنت بیرون کردی؟ چرا دیگه تکیه گاهم نیستی؟ چرا دیگه حرفامو نمیشنوی؟ من بریدم، کم آوردم. تنهایی نمیتونم ادامه بدم. همه ی دلخوشیم بودنت بوده و هست. اون روز که توی بانک اشکهام جاری بود، توی اون حال بدیم گفتم که تنها دلخوشیم خدای بالای سرمه که دستمو گرفته. پس چرا الان رهاش کردی؟ مگه راحته هضم این همه مشکل. بازهم باید ۹ ماه دیگه کار کنم که بتونم بدهی بدم؟ بدهی که خودت میدونی حقم نیست؟ ۹ ماه دیگه کار کنم ب بدون اینکه بخوام هزار تومنی از اون حقوق رو برا خودم خرج کنم؟ آخه خوش مرام، کجای اینکار انصافه؟ من دقیقا از بنده هایی رکب خودردم که خیلی ادعا به حلال خوری و حضورت توی زندگیشون دارن. نکنه واقعا حق با اونهاست؟ تو خودت میدونی من واسه ذره ذره پولی که دارم بدست میارم ساعتها تلاش میکنم. من دیگه کم آوردم. به خودت قسم که سالم زندگی کردن سخته. من میخوام سالم باشم و سالم زندگی کنم، پس خودت درستش کن. خودت حل کن این مسأله رو. من نمیتونم در خونه ی کسی رو جز خودت بزنم. من مامان و بابا ندارم و قرار شد خودت هم برام مامان باشی و هم بابا و هوامو داشته باشی. این شد قول و قرارمون؟خدایا، به خدا کم آوردم. دیگه نه جسمم میکشه و نه روحم. خودت درستش کن + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 4:35 PM توسط بنده خدا  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: دوشنبه 4 تير 1403 ساعت: 11:51

منِ عزیزم. میدونم که این روزها خیلی دلتنگی. دلتنگ خونه ای که تمام روزهای عمرت رو از زمان تولد تا پایان ۳۱ اردیبهشت ماه ۱۴۰۳، درونش سپری کردی. خونه ای که تمام خاطرات زندگی و لحظه های خوب با پدر و مادر بودن رو درونش ثبت کردی و الان دیگه اونجا ساکن نیستی. خیلی خوب درکت میکنم و حق داری که بی قرار و دلتنگ باشی.اینکه مدام بغض داری و اشکهات جاری هست کاملاً طبیعیه و هرگز نخواه که خودت رو کنترل کنی، اما بدون که خیلی زود این لحظه ها میگذره و قراره که اتفاقات زیبایی رقم بخوره. قراره که بازهم خاطرات زیبایی رو ثبت کنی و مامان و بابا خوشحال بشن و از توی آسمون بهت لبخند بزنن.حتماً میگذره این روزها و میدونم که از پسش برمیای. همونطور که با شرایط جسمی و روحی که داشتی خیلی خوب تونستی چالش های این ۱۰ روز رو پشت سر بگذاری. به وجودت افتخار میکنم و بهت میگم خداقوت. یادت نره که مدام با خودت تکرار کنی اندکی صبر، سحر نزدیک است و بدون که راحت تر میگذره. + نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 11:51 PM توسط بنده خدا  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: پنجشنبه 17 خرداد 1403 ساعت: 18:43

مامان و بابایِ مهربونم سلام. حالتون چطوره؟ از بهشت زیبای خدا چه خبر؟ خوش میگذره؟ خیلی دلم براتون تنگ شده و بی قرارِ یه لحظه در آغوش کشیدنتون، اما چه کنم که تقدیر جدایی رو برامون رقم زد.مامان، بابا، اومدم براتون بگم که چقدر لحظه ی جدایی از خونه، برامون سخت بود.همه گریه میکردن و نبودتون توی اون لحظه بزرگترین درد دنیا بود.بابا تک تک درختایی رو که توی حیاط کاشته بودی رو بغل کردم، نازشون کردم و ازشون تشکر کردم که با حضورشون حالمون رو زیباتر کردن و اجازه دادن تا از میوه های خوشمزه شون استفاده کنیم. مامان از دیوارهای اتاق تو و بابا و تک تک آجرهای خونه از طرف خودم و شما و بچه ها تشکر کردم که لحظه های خوب با شما بودن رو برامون ثبت کردن.اما حتما توی اون لحظه شما هم اونجا بودین.چون میدونستین بچه هاتون به تکیه گاه همیشگیشون نیاز داشتن. نیاز داشتن که مثل همیشه با حرفاتون دلگرمشون کنید تا راحت تر بتونن این حجم سنگینی جدایی رو تحمل کنن. نیاز داشتن تا به رسم عادت همیشگی اونها رو زیر قرآن رد کنین و دعای خیرتون رو بدرقه راهشون.خیلی خوب میدونم که از حال این روزهامون با خبرید و من ازتون میخوام از بهشتِ زیبا بازهم برامون دعا کنید، چون دعای پدر و مادر پیش خدا خیلی محترم هست و حتما برآورده میشه. ازتون میخوام که مثل همیشه تنهامون نذارید و از آسمون خدا باز هم مواظبمون باشین. ازتون ممنونم که نامه ام رو میخونید و مثل همیشه با نشانه ها پاسخم رو میدین. دوستتون دارم. + نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 12:24 AM توسط بنده خدا  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: پنجشنبه 17 خرداد 1403 ساعت: 18:43

برای عزیزترین های زندگیت هم وقتی زیاد حضور داشته باشی و زیاد انرژی بذاری، زیادی میشی و دلزدگی ایجاد میشه. یادت بمونه که باید کنار بکشی و در سکوت و خلوت خودت، خیلی محکم تر از قبل ادامه بدی و اونقدر تغییر کنی که همون آدمهایی که الان برات کلاس میذارن، تلاش کنن برای یک لحظه صحبت کردن با تو. اینها رو نوشتم که یادت بمونه در مقابل اون حال بد چجور باهات برخورد شد. دیگه بسه هرچه که مهربون بودی و احترام گذاشتی. سعی کن سرسخت بشی و جوری تغییر کنی که بشی آرزوی خیلی ها. + نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 11:7 AM توسط بنده خدا  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: پنجشنبه 17 خرداد 1403 ساعت: 18:43

این روزها، روح و جسمم چالش های عجیبی رو تجربه میکنه و برای پشت سرگذاشتن و حل کردنشون، تنها دلخوشیم خدای مهربونم هست که همیشه کنارمه. خدایی که وقتی چشمانم رو میبندم و دستم رو به سمت آسمان دراز میکنم، با همه ی وجود دستمو میگیره و بهم میگه نگران نباش من کمکت میکنم و این بزرگترین حس خوب دنیاست.ممنونم خدای مهربونم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: يکشنبه 6 خرداد 1403 ساعت: 14:59

خدای عزیز و مهربانم، چقدر خوشحالم که تو رو در لحظه به لحظه ی زندگیم دارم. مهربونم، دوست باوفا و همیشگی ام ، ممنونم که هوامو داری و اجازه دادی بهت تکیه کنم. امروز هم به لطف و بزرگی خودت، کارم به خوبی انجام شد و من در لحظه لحظه ی انجامش، حضورت را در کنارم حس کردم.خالق دوست داشتنی ام سپاسگزاااااارم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: يکشنبه 6 خرداد 1403 ساعت: 14:59

صفحه بندی